|
Written by ناهید غزل
|
|
Friday, 12 November 2010 00:04 |
|
شعر از ناهید غزل
پیراهن عروسی
آن جا در آن ظلمت سیاه شبی با رویای تو پیوستم جامه ای سپید عروسی پوشیدم دیده از دیدار شب بستم
دیدم پیکر بلند ت در کنارم پرغرور و شاها نه قدم می زد از تن من عطرسوسن ها از تن تو عطر یاسمن ریزد
هر دو در اوج نشا ط همه راز عاشقانه بودیم هر دو چون صدای آبشاران همه شورو ترانه بودیم
تو به امید فردای صا ف و روشن من به تمنای زندگی پر زصفا دست من فشردی به گرمی و من دست تو گرفتم به وفا
در آن خلوت طلائی ما چه بزم خیا ل انگیر رویائی بود کسی راه نداشت جز من وتو هم رحمت بیکران خدائی بود
خنده های گرم و فریبنده ات مرا آهسته سویت کشاند نفس های شتابنده و تند من آتشی به تار تار مویت رساند
گفتتم دیوانه می شوم یارب از این شب پر افسا نه و راز دست ترا فشردم فریاد زدم ای همه هستی من ای همه نیا ز
این جامه که بر تن من می بینی سوگند حفظ محبت تو است این نه سپیدی پیراهن است سایه از صفا ونجابت تو است
چشم تو خیره شد بر پیکر من بر ساده دلم سخت خندیدی گفتی این نه نجابت من است صفائست که تو آفریدی
شب دو باره سایه افگند سیاه و ظلمت تار شد دیدم که رویای گرم من سرد و غمین و مرگبا ر شد
در به رویم بسته شد باز قنذیل سرخ ستاره ها بمرد قلب بیکسم پروانه سان دور شمع خیالت فسرد
آن شب پیراهن عروسی من رنگ اصلش را نمایان کرد سیاهی قلب تو وسپیدی نجابت من راز عشق ما را عیان کرد
ناهید غزل غنی زاده کابل 1361
|